تبليغاتX
1 فروردین برای شماست!

1 فروردین برای شماست!

1 فروردین 86

 

امشب به همه چیز شک کردم

اول به عشق

به خودم. به دوست داشتنام. به دوست داشته شدنام

به همه چیز

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 0:25  توسط احسان  | 

 

احساس کسی رو دارم که کنار دریا داره با ذوق و عشق یه قلعه ی شنی واسه خودش درست میکنه بعد یهو یه گاو (استعاره) میاد و خیلی راحت پا میذاره روش و از روش رد میشه و انگار که نه انگار ...

  - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - 

نازک آرای تن ساق گلی

که به جانش کشتم

و به جان دادمش آب

ای دریغا به برم میشکند

...

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 0:11  توسط احسان  | 

 

صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفت              ناز کم کن که در این باغ بسی چون تو شکفت

گل بخندید که از راست نرنجیم ولی                   هیچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت

+ نوشته شده در  شنبه هفتم دی 1387ساعت 0:52  توسط احسان  | 

                             چه خوش بی مهربانی هر دو سر بی

                             که یک سر مهربانی دردسر بی

                             اگر مجنون دل شوریده ای داشت

                             دل لیلی از آن شوریده تر بی

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 23:41  توسط احسان  | 

 

                                            دعای مادر

ابویزید بسطامی را پرسیدند که " این پایگاه به دعای مادر یافتی؛ این بزرگی میان خلق و این معروفی به چه یافتی؟" گفت:" آن را هم به دعای مادر؛ که شبی مادر از من آب خواست؛ بنگریستم، در خانه آب نبود. کوزه برداشتم، به جوی رفتم، آب بیاوردم. چون بر سر مادر آمدم، خوابش برده بود. گفتم که اگر بیدارش کنم، من بزهکار باشم؛ بایستادم تا مگر بیدار شود. تا بامداد بیدار شد. سر بر کرد و گفت: چرا ایستاده ای؟ قصه بگفتم. برخاست و نماز کرد و دست به دعا برداشت و گفت : الهی، چنان که این پسر، مرا بزرگ و عزیز داشت، اندر میان خلق او را بزرگ و عزیز گردان."

بستان العارفین

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت 11:27  توسط احسان  | 

 

قصه ی کودکی موسی

چنان خواندم در اخبار موسی علیه السلام که بدان وقت که شبانی می کرد، یک شب گوسپندان را سوی حظیره(پناهگاه) می راند. وقت نماز بود و شبی تاریک، و باران به نیرو آمدی. چون نزدیک حظیره رسید، بره ای  بگریخت. موسی(ع) تنگ دل شد و بر اثر وی بدوید. بر آن جمله که چو دریابد، چوبش بزند. چون بگرفتش، دلش بر وی بسوخت و بر کنار نهاد وی را و دست بر سر وی فرود آورد و گفت: "ای بیچاره! در پس، بیمی نه و در پیش، امیدی نه؛ چرا بگریختی و مادر را رها کردی؟"

بدین ترحم که بکرد، نبوت بر وی مستحکم تر شد.

تاریخ بیهقی

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم فروردین 1386ساعت 10:21  توسط احسان  | 

سلام دوستان! سال نو رو به همه ی شما تبریک میگم.

من احسان ، ۲۱ ساله دانشجوی مهندسی کامپیوتر-نرم افزار هستم.

امروز یکم فروردین ۱۳۸۶ این وبلاگ رو شروع کردم.

سال خوبی داشته باشیم با همدیگه!

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت 11:14  توسط احسان  | 

>